گفتگو با جیمز کامرون، کارگردان رکورد شکن امسال
ایراسان/

جيمز كامرون بعد از «تايتانيك» و موفقيت كلان مالي آن در 12 سال پيش، دوباره با يك فيلم پرسر و صدا برگشته است. «آواتار» فانتزي علمي تخيلي جديد اين فيلمساز، ‌تلفيقي از انيميشن و زنده است كه از سوي منتقدان و تماشاگران سينما مورد توجه قرار گرفته است.

 اين فيلم هم براي تهيه‌كنندگانش پولساز بوده و هم پيش‌بيني مي‌شود در رقابت‌هاي اسكار 2010 با موفقيت خوبي روبه‌رو شود. تماشاگران سينما در حدود 100 كشور جهان در 17 روز اول نمايش بيش از يك ميليارد دلار پول خرج كردند و در همين فاصله كوتاه آن را تبديل به دومين فيلم پرفروش كل تاريخ سينما در سطح جهاني كردند. فعلا تايتانيك (باز هم ساخته جيمز كامرون) از اين فيلم جلوتر است و هيچ بعيد نيست كه طي هفته‌هاي آينده، اين فيلم هم مقهور موفقيت آواتار شود. فروش 352 ميليون دلاري سهم سينماهاي آمريكاي شمالي از اين فروش يك ميليارد دلاري است. تايتانيك در اين قاره 603 ميليون دلار فروش كرد و لقب پرفروش‌ترين محصول كل تاريخ آمريكاي شمالي را گرفت. كار جديد كامرون قصد دارد ساخته قبلي او را نيز از اين صدرنشيني كه 12 سال طول كشيده به پايين بكشد. داستان آواتار در آينده‌اي نه‌چندان دور در يك سياره خيلي دور اتفاق مي‌افتد. ماموريت فضايي يك فضانورد به اين سفر، با يك سري ماجراجويي ويژه همراه مي‌شود. او كه براي كمك به همكاران خود به اين سياره سفر كرده، وارد يك دنياي عجيب و غريب مي‌شود. كامرون براي اين فيلم 2‌دنياي‌زنده و رايانه را در يكديگر تلفيق كرده تا بتواند يك دنياي فراواقعي ‌را كه كاملا واقعي به نظر مي‌رسد خلق كند. او در گفتگوي اينترنتي خود، درباره اين دنياي خيالي و بازيگرانش صحبت مي‌كند.

پس از آن همه تلاش براي ساخت «آواتار» و برآورده كردن يك ايده قديمي و ديدن آن ايده‌آل روي پرده سينما، به نظر مي‌رسد اكنون كمي احساس راحتي مي‌كنيد.

ساخت اين فيلم مثل يك سفر بود. فيلمبرداري بخش‌هاي زنده فيلم، مارس 2008 تمام شد. اما 3 هفته هم وقت براي انجام برخي كارهاي باقيمانده آن صرف كرديم. در تمام اين مدت هدف ما خلق واقعي آن چيزهايي بود كه معمولا غيرواقعي به نظر مي‌رسند. آواتار مثل يك پروسه پيچيده بود كه بعضي وقت‌ها، خود ما هم نمي‌دانستيم قرار است چكار كنيم و اين صحنه‌ها را چگونه بسازيم. اين كه مي‌گويم شوخي يا جوك نيست. واقعيت اين است كه براي ساخت فيلم، بايد خودمان هم متوجه مي‌شديم كه قصد ساختن چه چيزي را داريم. كاراكترهاي اين فيلم موجوداتي خاص هستند و خلق آنها وقت و دقت مي‌طلبيد. ما به صورت همزمان در اين فيلم دو گروه از كاراكترهاي واقعي و كاراكترهاي فانتزي انيميشني را داشتيم. طبيعي است كه نوع قرار دادن آنها در كنار يكديگر، نيازمند كار زيادي بود و قبل از هر چيز بايد مي‌فهميديم كه خود ما قصد خلق چه نوع كاراكترهايي را داريم. به دليل اهميت موضوع و كار، چند بار به عقب برگشتيم و نگاهي كلي به وضعيت كلي آن انداختيم. تمام مراحل كار داراي اهميت زيادي بودند و هر يك از آنها بايد با دقت صورت مي‌گرفتند؛ آماده‌سازي قبل از شروع توليد، خود توليد فيلم و همچنين مراحل پس از توليد. اينها بخش‌هاي مختلف فيلم بودند و عدم توجه كافي به هر يك از آنها، مي‌توانست مشكلات زيادي را براي كل كار خلق كند.

پس به اين ترتيب، شما با سفري بسيار طولاني روبه‌رو و همراه بوديد؟

اين سفر يعني ساخت فيلم 4 سال طول كشيد.در يك سال و نيم اول كار فقط در اين باره بحث و تحقيق كرديم كه چگونه مي‌توانيم از فناوري مدرن براي خلق صحنه‌هاي مختلف آن استفاده كنيم. علتش هم اين است كه در آن ايام، من از هيچ يك از بخش‌هاي هنر تكنيك جلوه‌هاي ويژه آن دوران راضي و خشنود نبودم. صحنه‌هاي فانتزي و غيرزنده فيلم اهميت بسيار زيادي داشت و نمي‌خواستم به گونه‌اي ساخته شوند كه مصنوعي و غيرطبيعي به نظر برسند. نكته‌اي كه بسيار مهم به نظر مي‌رسد اين است كه شما فكر مي‌كنيد اين خود بازيگران واقعي هستند كه دارند نقش اين كاراكترها را بازي مي‌كنند و اين احساس درستي است. مي‌خواستم وضعيت كار به گونه‌اي باشد كه تماشاچي اين احساس را داشته باشد كه آن موجودات فانتزي واقعا موجوداتي انساني هستند. در عين حال در صحنه‌هايي كه بازيگران بايد نقش موجودات فانتزي و غيرواقعي قصه را بازي مي‌كردند، كار ما بسيار سخت بود. آنها بايد لباس ويژه‌اي به تن كرده و ماسك مخصوصي به صورت‌هاي خود مي‌زدند. عادت كردن به اين وضعيت جديد، حداقل چندين ساعت وقت مي‌برد. البته به محض عادت به اين مساله، كار خيلي راحت شد و با سرعت آن را انجام داديم. در اين حالت آنها خيلي آزادانه و رها كار خود را انجام مي‌دادند. اين بازيگران اصلا به اين نكته فكر نمي‌كردند كه حالا موي آنها چگونه به نظر مي‌رسد و فقط در فكر اين بودند كه درست بازي كنند.

كار آنها هنگام بازي در فيلم خيلي سخت بود؟

هم بله و هم خير. آنها بايد تلاش زيادي مي‌كردند تا طبيعي‌ترين بازي را در يك حالت غيرطبيعي ارائه كنند. اين بازي ناب و خالصي بود. از تكنيك‌هاي ويژه چندان خبري نبود و فقط آنها بودند و دوربين فيلمبرداري. اين نوع بازي كردن، براي آنها چالش‌هاي زيادي به همراه داشت. خب، آنها مجبور بودند آن چيزي را كه شما روي پرده سينما مي‌بينيد، خلق كنند و اين كار راحت و ساده‌اي نبود. به صورت طبيعي، اين وظيفه يك بازيگر نيست و او نمي‌تواند چنين كاري انجام دهد. به همين دليل بايد قوه تخيل خود را تا بالاترين حد ممكن به كار بيندازد. با اين حال، فكر مي‌كنم خودشان هم از بازي در اين نقش‌ها لذت بردند و اوقات خوشي سر صحنه فيلمبرداري داشتند.

مهم‌ترين بخش فناوري تازه‌اي كه در فيلم به كار گرفتيد، كدام بود؟ به صورت طبيعي، هر فيلم تازه‌اي تكنيك‌هاي تازه‌اي همراه خودش مي‌آورد.

خب، همين كله‌هاي ويژه‌اي كه شما در قصه فيلم مي‌بينيد (كه به شما كاراكترهاي تازه‌اي را معرفي مي‌كند) پاسخ سوال شماست. نكته بعد، دوربين‌هاي خاص و جديدي است كه ما براي اولين‌بار نمونه‌هاي واقعي آن را سرصحنه فيلمبرداري به كار گرفتيم. البته بين نوع دوربيني كه من و استيون اسپيلبرگ (كارگردان سينما كه مدير توليد آواتار بود) قصد استفاده از آن را داشتيم، كمي اختلاف نظر وجود داشت. البته اين دوربين اختصاصا براي فيلم‌ ما ساخته شده بود و مي‌توانستيم به سازنده‌اش بگوييم كه تغييراتي در آن انجام دهد تا به چيز بهتري تبديل شود. دليل برخي تغييراتي كه در طول تماشاي فيلم مي‌بينيد، به دليل استفاده از انواع متفاوت اين دوربين است. توليد آواتار تجربه تازه و منحصر به فردي برايم بود و چيزهاي زيادي در طول ساخت آن ياد گرفتم.

كارگرداني فيلمي مثل «آواتار» بايد كمك كند تا زندگي راحت‌تري داشته باشيد، اين طور نيست؟

خب، بله. حالا احساس راحتي بيشتري مي‌كنم، چون مي‌بينم يكي از كارهاي مهمي را انجام داده‌ام كه چند سال بود قصد انجام آن را داشتم؛ نكته‌اي كه مي‌خواهم برايتان بگويم اين است كه پس از فيلمبرداري صحنه‌ها، بازيگران را پاي ميز مونيتور دعوت مي‌كردم و صحنه‌هاي فيلمبرداري شده را به آنها نشان مي‌دادم. آنها صحنه‌ها و بازي خودشان را مي‌ديدند و متوجه مي‌شدند منظور من از توضيحاتي كه سر صحنه برايشان مي‌دادم، چه بوده است. اين نكته كمك مي‌كرد تا هنگام فيلمبرداري صحنه‌هاي بعدي، همه‌مان راحت‌تر باشيم، زيرا آنها حالا خيلي بهتر متوجه حرف‌هاي من مي‌شدند و منظور مرا از چيزهايي كه مي‌گفتم، مي‌فهميدند.

خط اصلي قصه فيلم دقيقا از كجا آمد؟ اين قصه خيلي شبيه داستان‌هاي قديمي مدرسه‌اي است. يك جورهايي هم تماشاچي را به ياد «با گرگ‌ها مي‌رقصد» كوين كاستنر مي‌اندا

چه جالب، از حرفتان خوشم آمد. در قصه آواتار مقدار زيادي قصه فرعي و در عين حال مهم وجود دارد. قصه‌هايي كه «با گرگ‌ها مي‌رقصد» هم يكي از آنهاست. قصه فيلم من همان‌طور كه گفتيد، حال و هوايي سنتي و كهن دارد و درباره رويارويي آدم‌ها با چيزهاي مختلف است. شما در فيلم، نبرد و تضاد بين آدم و فناوري‌، بين آدم و تمدن رو به پيشرفت را مي‌بينيد. در قصه فيلم، يك جورهايي با انسان‌هاي اوليه سر‌و‌كار داريم و شما بوميان آمريكايي را هم مي‌بينيد اما اين قصه مي‌تواند به جاهاي خيلي دورتري مثل آمريكاي جنوبي آفريقا و حتي هند هم اختصاص داشته باشد. مي‌خواستيم قصه فيلم يك جمعيت عمومي را به تصوير بكشد و قصد تكيه به قاره بخصوصي را نداشتيم.

اين روزها در فيلم‌هاي شما كاراكترهايي را نمي‌بينيم كه مثل يك ماشين جنگي در يك جنگل دوردست، دست به قتل عام و كشت و كشتار مي‌زنند، اين كاراكترها حالا خيلي آرام شده‌اند.

فكر مي‌كنم بهتر باشد به ريشه‌هاي خودمان كه حال و هواي خوب و دلچسبي داشت برگرديم. اين روزها بيشتر به سبك قصه‌گويي نوجوانانه و ماجراجويانه فكر مي‌كنم. در حال حاضر، قصه‌هايي مثل لاورنس عربستان، جان كارتر در مريخ ، مردي كه مي‌خواست سلطان باشد و امثال آنها را بيشتر مي‌پسندم. در اين قصه‌ها شما با كاراكترهايي سر و كار داريد كه به بحث درباره فرهنگ‌‌هاي ديگر مي‌پردازند و مي‌خواهند با آن فرهنگ‌ها آشنايي بيشتري پيدا كنند. اين كاراكترها در دنياي تازه‌اي رها مي‌شوند كه تا حد زيادي با آن بيگانه هستند. در اين مكان‌ها آنها بايد مقام و جايگاه خود را پيدا كنند و ببينند كه در اين محل‌هاي تازه چه كارهايي مي‌توانند بكنند. اين قصه قديمي و آشناست. از ديدگاه فيلمسازي مثل من كه فيلم‌هاي علمي تخيلي فضايي مي‌سازد، اين‌جور قصه‌ها مي‌توانند در خدمت ژانر علمي و تخيلي قرار گيرند. شما در فيلم‌هاي علمي تخيلي 2 دهه 40 و 50 ميلادي، نمونه اين نوع قصه‌ها‌ را مي‌بينيد. اين يك سبك كلاسيك است. سينماي علمي تخيلي در دهه‌هاي 60 و 70 ميلادي از آن نوع سينماي قديمي علمي تخيلي فاصله گرفت. از سوي ديگر، شما اين روزها نمي‌توانيد به دست كاراكترهايتان يك سلاح عجيب و غريب بدهيد و او را درون يك جنگل باراني رها كنيد تا مثل يك ماشين جنگي دست به كشتار بزند. احساس مي‌كنم دوره اين جور فيلم‌ها سرآمده است. اگر هم قرار باشد چنين كاري صورت گيرد، بهتر است ديگران اجراي آن را به عهده بگيرند.

براي ايفاي نقش اصلي فيلم، از روز اول سام وورتينگتن را در ذهن داشتيد؟

صادقانه بگويم خير. اين بازيگر استراليايي تبار يكي از گزينه‌هاي اصلي‌‌ام بود ولي اين‌طور نبود كه از همان اول به خودم بگويم اين نقش مال اوست و براي او نوشته شده است. تهيه‌كنندگان آواتار وقتي توليد آن جدي شد، از من خواستند نام بازيگر نقش اصلي فيلم را به آنها اعلام كنم. آنها به اصرار از من يك اسم مي‌خواستند. خواست آنها بيشتر به اين خاطر بود كه من اسمي را به آنها بگويم تا بتوانند در رسانه‌هاي گروهي روي آن مانور بدهند. در آن زمان به مت ديمون و جك گيلنهال فكر كردم. مي‌خواستم نام آنها را به تهيه‌‌كنندگان فيلم بگويم، بويژه كه ديمون پتانسيل مالي قوي هم دارد اما وقتي اين دو را به جاي كاراكتر اصلي قصه فيلم در نظر گرفتم، ديدم هيچ‌يك از آنها خوب و درست در قالب اين كاراكتر جا نمي‌گيرند. در هر حال، انگار مشكلي در اين باره وجود داشت. در همين حال، متوجه شدم سام بهتر از هر كس ديگري مي‌تواند در قالب اين شخصيت فرو برود. طي چند جلسه بحث و گفتگو با او، زواياي مختلف چهره و رفتار و حالاتش را بررسي كردم و متوجه شدم توانايي بيشتري در نمايش ظرافت‌هاي ويژه اين نقش دارد. با آن كه وي تا پيش از اين چهره سرشناسي نبوده؛ ولي نامش را به تهيه‌كنندگان دادم. مي‌دانستم كه آنها نسبت به انتخاب من، واكنش منفي نشان نخواهند داد.

و همين طور شد؟

بله. البته اول از من پرسيدند او كيست و آيا نسبت به انتخابم اطمينان دارم يا نه. من هم گفتم اگر اطمينان نداشتم، او را انتخاب و معرفي نمي‌كردم. بعد از آن، ما ديگر هيچ بحث و گفتگويي در اين رابطه نداشتيم. نوع برخورد منتقدان نشان داد كه اين انتخاب درست بوده است.

با سيگورني ويور هم پس از سال‌ها كه از اكران عمومي «بيگانه‌ها» مي‌گذرد، دوباره كار كرده‌ايد.

او بازيگري دقيق و منضبط است و هيچ فرقي با 2 دهه قبل نكرده است. همكاري دوباره با او بسيار خوب بود. هنگام كار روي «آواتار» با جنبه ديگري از شخصيتش آشنا شدم؛ منظورم وجه مادر بودن اوست. او بشدت نگران و مراقب اوضاع خانوادگي و فرزندانش بود و مدام با آنها در تماس بود. شخصيت والا و انساني او را تحسين مي‌كنم.

پروژه هيروشيما چيست كه اين روزها رسانه‌هاي گروهي، درباره‌اش صحبت مي‌كنند؟

كتاب «آخرين قطار هيروشيما» اثر چارلز پلگرينو بشدت مرا تحت تاثير قرار داده است. دسامبر گذشته براي تبليغات «آواتار» به ژاپن رفته بودم. در جريان اين سفر، چند ساعتي از هياهوي تبليغات فيلم دور شدم و به ديدار تسوتومو ياماگوچي رفتم. او آخرين بازمانده بمباران‌هاي اتمي دو شهر هيروشيما و ناكازاكي در روزهاي پاياني جنگ جهاني دوم است (‌اين مرد هفته قبل در 93 سالگي درگذشت)‌. صحبت كردن با او بسيار لذت‌بخش بود و ديدگاه‌هاي ضدجنگ خيلي خوبي داشت. گفت كه با سازمان‌هاي بين‌المللي براي خلع سلاح هسته‌اي بين‌المللي همكاري مي‌كند. ديدار با او مرا به اين فكر انداخت كه فيلم مستندي با نگاهي امروزي به اين بمباران‌هاي وحشتناك بسازم.